|
ببار ای بارون ببار ، با دلُم گریه كن خون ببار ، در شبای تیره چون زلف یار ، بهر لیلی چو مجنون ببار
امشب بعد مدتهاياد وبلاگم افتادم يه جورايي دلم گرفته بود مي خواستم بيام يه خورده اينجا با خداي خودم تنهايي حرف بزنم و يه شعر يا يه مطلبي بزارم شايد مرحم باشه برا دل گرفته ام ولي خدا قبل از اين كه من چيزي بگم تا حد بي نهايت خوشحالم كرد جوري كه همه مشكلات دل گرفتگي و همه همه رو فراموش كردم و الان بر عكس چند لحظه پيش تا بي نهايت خوشحال وشكر گزار و اينها همه رو مديون يه فرشته كوچولوم كه امشب پا گذاشت تو اين دنيا و با اومدنش خونواده اش كه هيچ منم يه دنيا خوشحال كرد و مي خوام همين جا تولدت حنانه عزيزمو تبريك بگم اميدوارم سالهاي سال به سلامتي و خوبي و خوشي زير سايه پدر و مادر زندگي كنه داره بارون میاد خوب که نگاه کردم. هوا که ابری نبود... .اون فرشته ها هستن که دارن گریه میکنن...... آخه یکی ازشون کم شده حنانه عزيزم تولدت مبارک از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟.... فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه .... تولدت مبارک تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر…
این ترانه بوی نان نمی دهد
قلبم امشب
چند وقته خيلي احساس تنهايي ميكنم. حالم
گرفتست. نميدونم چم شده ولي تنهايي خيلي واسم لذت بخشه . خيلي لذت ميبرم
از تنهايي. تنهايي هم خاصيتهاي خاص خودش رو داره هر چقدرم كه مي گذره احساس ميكنم از
خدا دورتر ميشم. من اين رو اصلا دوست ندارم. خدايا چقدر ما آدمها بي
معرفتيم. خدايا خيلي ازت فاصله گرفتم. ميخوام برگردم ميخوام بشم همون سارايي كه تو دوست داري. خدايا مگه
خودت نگفتي اگه هر كس به من يك قدم نزديك بشه من ده قدم به او نزديكتر
ميشم. مگه خودت نگفتي من هميشه منتظرم تا بنده ام برگرده. مگه خودت نگفتي من هميشه انتظار استغفار بنده ام رو ميكشم و درهايم هميشه بر روي همه بندگانم باز هست حالا من ميخوام برگردم. تا حالا خيلي برگشتم تا حالا خيلي قول دادم ولي دوباره ... ولي خدايا اينبار با دفعات قبل فرق ميكنه. خدايا ميخوام تنهاي تنها باشم. فقط خودم
و خودت. اينطوري خيلي باهات خلوت ميكنم. ديگه يك هم صحبت خوب دارم. خدايا
تو هم كمكم كن. خدايا منه عاصي رو بپذير. خدايا تو همون كسي هستي كه برعكس خيلي ها هيچوقت تنهام نميذاري تو هموني كه دروغ تو ذاتت نيس تو هموني كه اگه منه بي وفا هم هواسم بهت نباشه ولي بازم تو خوب هوامو داري ديگه فريب اطرافيانم رو نميخوروم .. ديگه به حرف اطرافيانم اعتماد نميكنم. ميخوام تنها باشم... ياده شعر زيباي سياوش قميشي افتادم كه ميگه: من همونم كه هميشه غم و غصه ام بيشماره اوني كه تنها ترين حتي سايه هم نداره اين منم كه خوبيهامو كسي هرگز نشناخته اون كه تو راه رفاقت همه هستي شو باخته هر رفيق راهي با من دو سه روزي همسفر بود ادعاي هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود هر كي با زمزمه عشق دو سه روزي عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه دقايقم شد اون كه عاشق بود و عمري از جدا شدن مي ترسيد همه ي هراس و ترسش به دروغش نمي ارزيد چه اثر از اين صداقت چه ثمر از اين نجابت وقتي قد سر سوزن به وفا نكرديم عادت
سلام خدای مهربونم … نمی دونم چرا شروع کردم به نوشتن برای تو ...
شاید همون حس غریبم ! … اما ازون جایی که نوک خودکارم خیلی ورم کرده بود و
دل تمام کاغذنامه های قشنگم داشت از تنهایی می ترکید تصمیم گرفتم این نامه
رو برای تو بنویسم… از کجا شروع کنم؟….. آهان. امروز نمی خوام بیام شکایت بکنم… یا بگم اینو بده یا اونو نده… اینو می خوام یا اونو نمی خوام! امروز
اومدم از خودت بگم.از خودم بگم. از اون رشته عجیبی که بین من و توست. بگم
تو خودت خوب می دونی که تا همین لحظه همیشه تو رو خواستم. اما خوب اگر به
دلت ننشسته برای این بوده که من خورده شیشه داشتم!…باور کن دلم رو بارها
الک کردم. هی نشسته ام جلو آفتاب الک رو گرفتم دستم ، دلم رو ریختم توش و
هی تکون دادم. شیشه خورده ها رو یکی یکی جدا کردم. بعد وقتی مثل آینه صاف
و صیقلی شده دوباره سر جاش گذاشتم. اما چه کنم؟ این بادهای تند و موذی هی
خاک با خودشون میارن، شیشه های دلم رو می شکنند، کف دلم رو پر شیشه خورده
می کنند. منم وقت نمی کنم تند تند به این دل سر بزنم ، یک روز میام می
بینم باز پر خاک شده ، پره شیشه خورده!…چکار کنم! پنجره های دل من از اول
هم نازک بود، زوارهاش از اول ترک داشت و یک کنجی داشت که بادهای تند و
موذی از اونجا نفوذ می کرد! اما
امروز اومدم دوباره بهت بگم دلم رو تازه الک کردم!… این بار عینک ذره بینی
مادر بزرگم رو قرض کردم و روی چشمام گذاشتم تا بهتر ببینم ؛ تا دونه دونه
بتونم حتی کوچکترین ذره ها رو از روی نقش دلم برادرم. اومدم
بهت بگم حالا این دل منه…صاف و بی نقص جلوی چشماته… نگاه کن … خودت می
بینی که دارم راست می گم. این دل منه…با همه پنجره های شکسته اش، با همه
دیوارهای ترک خورده اش، با همه کنج های سوزناکش! …درسته
صاحبش خوب ازش نگهداری نکرده ، درسته نداده تعمیرش کنند تا بادهای تند و
موذی توش نپیچند، اما هربار دستش رسیده تمیزش کرده… گرچه کهنه است اما تمیز
مونده….به نگاه کردن می ارزه! رو
تو اونطرف نکن!… دل من گرچه مثل دل خیلی ها درخشان نیست که عکس تو رو مثل
جواهر همیشه توش داشته باشه، اما یه آرزویی هست که هر بار میاد و با
دستهای کوچیکش این دل رو گردگیری می کنه!… به این نشون که شاید یک روز عکس
محوی از تو توش بیافته! بیا
! این بار رو تو نپوشون!…باور کن این بار بیشتر از هربار دیگه این دل
شکسته گردگیری شده! باور کن این بار بیشتر از هر بار صیقل خورده … صبر
نکن!… این آینه شکسته منتظرته!
سلام دوس داشتین اینو گوش کنید جالبه. شایدم جریانشو شنیده باشین علی گندابی http://bachehayeghalam.ir/media/sound/ali_gandabi(www.BGH.ir).mp3
خدايا تو بهتر از من مي داني هركدام از ماادم ها ظرفيتي داريم ومن مي خواهم صادقانه اعتراف كنم كه ظرفيتم تمام شده واصلا نمي دانم چگونه اين روزها رو تحمل مي كنم خدايا اين تهديد نيس يه ياداوري دوستانه اس يا چيزي شبيه درخواست كمك خدايا عاشوراس تو رو به شهيد اين روز قسم كمكم كن مي خوام برم حرم شايد اقا واسطه شه بينمون و نه نياري
سجاده ام کجاست؟ می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم این دل گرفتگی های مداوم شاید تاثیر سایه ی من است که اینسان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام سجاده ام کجاست؟ |
About![]()
به كجا چنين شتابان؟... Archivesاردیبهشت 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
حرف دل |